تبليغاتX
مصطفی
راه

به نام حق

چند وقتیه که دلم هوای پروازو کرده ُدیگه دل و دماغ خوشی های زودگذرو ندارم ُگرچه زیادم اهلش

نیستم دلم می خواد بپرم "بپرم تا اونجا که همه خوبن ُهمه ساده ُبی تکلفن ُدلم هوای یه دنیای

دیگه رو کرده .می خوام نفس بکشم ُمی خوام دوست داشته باشم می خوام یه دست بشم

می خوام چتر نجاتمو باز کنم و تو یه عالم زیبای زیبا فرود بیام می خوام می خوام شاد باشم

نه اون شادی همواره با درد دنیایی

می خوام شاد باشم شاد شاد

می خوام زندگی کنم

می خوام نفس بکشم

می خوام ببینم

بشنوم اما چطور من که بندی ام

من تو تارهای عنکبوتی خودم گیر کردم

مثل یه حشره هر چی تقلا می کنم بیشتر

تارها منو در بر میگیره ولی باید این تارها رو پاره کرد

شاید نسیمی شاید هم ...

ولی باید این تارپاره شود باید آزاد شد باید ببینم

آنچه ندیدم باید بشنوم آنچه نشنیدم باید عاشق شوم

باید برای عاشقی زیبا شوم زیبا باید از پیله خودم بیرون بیایم و

ترانه زیبایی را در تبسم صبح ببینم باید دوباره متولد شد باید پرواز کنم تا بی نهایت

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  | 

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز          کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بیخبرانند       کانرا که خبر شد خبری بازنیامد

به نظر می رسه همه آدما در هر سمت.حرفه .موقعیت .اجتماعی و تحصیلی و...هستن یه کمبودی رو همیشه حس می کنن .البته شاید من دچار اشتباه هستم ولی در مشاهداتم و برخوردم با دیگران این احساس رو دارم .گاهی این موضوع ناخواسته و شاید بی دلیل موجب کسالت و افسردگی در افراد یا زیاده روی در بعضی مسائل شود.گاها" افراد دلیل این گمشدگی و کمبود رو اشتباه می گیرن و این اشتباه در برخی مواقع توهمات درونی وبیرونی ایجاد می کند که فرد به بیراهه می رود و در این بیراهگی بدنبال هدف ومقصود خود می گردد .اما باید توجه داشت که همه موجودات در سیر تکاملی خود هدف خاصی را دنبال می کنن وانسان نیز بعنوان تکامل یافته ترین مخلوق در این سیر تکاملی باید هدفی را دنبال کند.اگر انسان بتواند راه را از بیراهه تشخیص دهد .دیگر دچار سردرگمی و کمبود مادی نمی شود .ارزش انسانی فراتر از موجودات دیگر است.انسان می تواند به در هر زمینه ای به درجه ای برسد که دور از ذهن باشد .اما اینکه به چه سمتی حرکت کند مهم است .

شاید این جمله تکراری و از نظر خیلی از دوستان کلیشه ای باشد که لذایذ مادی زود گذر و متناهی است و گاها"با درد و تعب همراه باشد اما این یک حقیقت محض است و انکار آن گول زدن خودمان است .پس باید به دنبال ابدیت رفته واین میل ابدیت که همچون گرسنگی و تشنگی و امیال و نیازهای ما در وجود ما نهفته است را در یابیم و بی جهت و بی هدف وقت محدود دنیوی خود را تلف نکنیم و خود و دیگران را آزار ندهیم .

پیش به سوی ابدیت بهتر که با نیکی به نزدیکان و همنوعان دیگر و هر چه که باعث آرامش در ابدیت ما می شود.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  | 

به نام خدا

درویش وغنی بنده این خاک ودرن    آنان که غنی ترن محتاجترن

تو این عالم می گردیم گاهی خوشیم، گاهی ناخوشیم، گاهی تنهاییم، گاهی باهمیم، گاهی باهمیم اما تنهاییم گاهی، تنهاییم، اما...خلاصه بعضی وقتا به دلیل جدایی وتنهایی آدما، فکر میکنم چی تنها شون میکنه پول یا بی پولی تحصیل یا بی سوادی اخلاق یا بی اخلاقی واقعا"چی ...مگه ما ادعای اجتماعی بودن نداریم پس چرا از درک همنوعانمون عاجزیم کاش یه روز می شد لذت انسان بودن رو می چشیدم بله درسته لذت انسان بودن .خیلی آدما تفریح می کنن اما لذت نمی برن فقط وقت می گذرونن، پول خرج می کنن، جوونیشونو می ذارن، اما لذت نمی برن، خسته می شن، اما لذت نمی برن .آیا تا به حال این جوری شدید؟

آدمیت یعنی دغدغه هم نوع داشتن، یعنی درک حقایق، تو لحظات زندگی زیاد فکر کردم. هر آدمی می تونه فکر کنه و واقعا ببینه جریان این دنیا" همین یه نواختی وفقط فکر معاش بودن، البته لازم هست، اما باید فکر کنیم ببنیم کجای این عالم لا یتناهی قرار داریم آیا این دنیا همون طور که ماتریالیستا(مادیگراها)میگن همینه یعنی همین، اگه اینطور باشه که باید نافی عقلمون باشیم ،نافی احساسمون باشیم" نافی همه چیز باشیم" نافی توسعه طلبیمون باشیم وووو....خب جریان این عالم چیه چرا هر چه انسان پیشرفت میکنه دنبال فلسفه و جامعه شناسی و هزار جور علوم دیگه که شاید اگه فقط این دنیا بود دیگه خودشو  و عمرشو صرف این مسائل نمی کرد" شاید هم انسان باید خودشو سرگرم کنه "آره این بهتره سرگرم کنه که چی بشه که چی رو نفهمه که مرگ یادش بره که ...خب شاید بعضی ها فکر می کنن هر کسی که از مرگ میگه افسرده است و شاید هم یه مشکله لاینحلی داره اما نه مرگ یه حقیقت البته چه بسا انسان هایی که همواره در یاد مرگه هستند، از نوالغ بشریت شدن وهستن ما آدما باید خودمون رو به سرچشمه وجودی یا بهتر بگم خلقت برسونیم و تا لذت واقعی زندگی در این عالم را بچشیم اگه از سرچشمه وجودی غافل بشیم و در واقع در این دنیا گم بشیم باز هم در بیابان نیستی ناگذیر به سرچشمه باید متصل شویم. خداوند خالق مطلق این عالم لایتناهی است .اما من بی سواد، من کودک ،من افتاده در گردابهای این عالم من گمراه چگونه می توانم خود را به سرچشمه جوشان برسانم. خب این سوالی است که انسان کنجکاو باید در جستجوی آن باشد، اما یه حقیقت امیدوار کننده وجود دارد، آن نیز این است که خداوند خالق" انسان را تنها و بی کس در این دنیای غافل رها نمی کند و همه را، همه را، حتی من. حتی شما ،همه را هدایت می کند و اگر ذره ای سمت نگاه و حرکت خود را به سمت او ببریم دست مارا می گیرد در واقع گیر در خود ماست که گمراه می شویم .

خدایا دست مرا در این گردابها به دست ثقلین برسان تا به تو برسم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  | 

هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی،از روانپزشک پرسیدم شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟روانپزشک گفت:ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چای خوری،یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالی کند.من گفتم آهان!فهمیدم.آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.روانپزشک گفت:نه !آدم عادی در پوش زیر وان را بر می دارد.شما می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد؟

                                                           اطلاعات

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  | 

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  | 

آدمخوارها و کارکنان شرکت!

 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپوتری استخدام شدند.

هنگام خوشامدگویی رئیس شرکت گفت:«شما همه جزو تیم ما هستید.شما اینجا حقوق خوبی می گیرید ومی توانید به غذاخوری شرکت بروید و هر مقدار غذا که دوست داشتید،بخورید.بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.»

آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد گفت:«می دانم که شما سخت کار می کنید.من از همه شما راضی هستم،اما یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است.کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟»

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت،رئیس آدمخوارها از بقیه پرسید:«کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟»

یکی از آدمخورها با اکراه دستش را بالا آورد.رئیس آدمخوارها گفت:«ای نادان! طی این چهار هفته،ما مدیران،مسئولان و مدیر پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید وحالا تو آن آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!»

از این به بعد لطفا افرادی که کار می کنند،نخورید!

                                                               اطلاعات

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  | 

آدمخوارها و کارکنان شرکت!

 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپوتری استخدام شدند.

هنگام خوشامدگویی رئیس شرکت گفت:«شما همه جزو تیم ما هستید.شما اینجا حقوق خوبی می گیرید ومی توانید به غذاخوری شرکت بروید و هر مقدار غذا که دوست داشتید،بخورید.بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.»

آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد گفت:«می دانم که شما سخت کار می کنید.من از همه شما راضی هستم،اما یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است.کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟»

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت،رئیس آدمخوارها از بقیه پرسید:«کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟»

یکی از آدمخورها با اکراه دستش را بالا آورد.رئیس آدمخوارها گفت:«ای نادان! طی این چهار هفته،ما مدیران،مسئولان و مدیر پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید وحالا تو آن آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!»

از این به بعد لطفا افرادی که کار می کنند،نخورید!

                                                               اطلاعات

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  | 

                                  شیطان و مرد نمازگزار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه مسجد مرد زمین خورد و لباس هایش کثیف شد.او برخاست و لباس های خود را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد پس از عوض کردن لباس هایش دوباره راهی مسجد شد،دوباره در همان نقطه زمین خورد!

او دوباره برخاست و خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.یک بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه مسجد،با مردی که چراغ در دست داشت،برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد:من دیدم شما در راه رسیدن به مسجد دوبار به زمین افتادید،از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او چند بار تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.همین که به مسجد رسیدند،مرد اول از مرد چراغ به دست خواست تا وارد مسجد شود و با او نماز بخواند.

مرد از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد.

مرد در خواستش را دوباره تکرار کرد و دوباره همان جواب را شنید.

مرد سوال کرد چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند .

مرد دوم پاسخ داد:من شیطان هستم.

مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح داد:

این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.وقتی شما به خانه رفتید،خودتان را تمیز کردید و دوباره به راه مسجد برگشتید،خدا همه گناهانتان را بخشید.من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم وحتی آن هم شما را تشویق به ماندن خانه نکرد،بلکه دوباره به راه مسجد برگشتید.به خاطر آن،خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید.من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم،آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را ببخشد.بنابراین،دیدم عاقلانه این است که شما را سالم به مسجد برسانم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  | 

فقیر برای سیر کردن شکمش در عذاب است و غنی برای معالجه ناراحتی.

                                                                            فرانکلین            

                                                                                                

            

                                                                                                

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  | 

از بزرگسالی استعفا می دهم

بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم ومسئولیت های یک کودک دو ساله راقبول می کنم.

می خواهم به یک ساندوچی بروم وفکرکنم آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،چون می توانم آن رابخورم .

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم وبادوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم بادبادک خود رادرهوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم،وقتی همه چیز ساده بود،وقتی داشتم رنگ ها،جدول ضرب وشعرهای کودکانه یادمی گرفتم،وقتی می دانستم که چه چیزهایی نمی دانم وهیچ اهمیتی هم نمی دادم.

می خواهم فکرکنم دنیاچقدر زیباست وهمه راستگو وخوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و       می خواهم ازپیچیدگی های دنیابی خبرباشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،نمی خواهم زندگی من پر شود ازکوهی از مدارک اداری،خبرهای ناراحت کننده،صورتحساب،جریمه،بیکاری وجدایی.

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،به یک کلمه محبت آمیز،به عدالت به صلح،به فرشتگان،به باران.

این دسته چک من،کلید ماشین،کارت اعتباری وبقیه مدارک،مال شما،من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم.هرچه خدابخواهد.

                                                                           

                                                                                         سانتیاسالگا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مصطفی  |